این روزها آدمهای زیادی واسهم از عشق میگن:
- تو با بقیه فرق داری!
- مثال نقض بدبینیهات میشم!
- بدون تو نمیتونم!
- فک کنم عاشق شدم!
- بهم یه فرصت بده تا خودمو نشون بدم!
- من کسی میشم که معادلات ذهنیت رو به هم میزنم!
……..
نه اینکه نخوام دوست بدارم و دوست داشته بشم، نه… دوست داشتن حس زیبا و بینظیری ِ. تو این دنیای موهوم و مبهم، حس بودن کسی کنارت، شریک شدن تو تنهاییهای کسی و دزدینش ازش، بدونی کسی هست که تو لحظههای بد لبخند رو به لبهات هدیه میده، عالی ِ، عالــــی…
من هیچ حس دفاعیای در این زمینه ندارم. نمیگم همه مردها مث هم هستن، عشق وجود نداره، یا حرفهایی از این دست. دیدن احساسات بین آدما هم، لذت عمیقی به روحم میبخشه، چه تو قصه، چه تو دنیای واقعی. در مورد آینده هم هیچ قضاوتی ندارم.
اما… اما با همهی اینها، حوصله و توان بودن تو هیچ رابطهای رو ندارم. مربوط به الان هم نیست. خیلی وقت ِ این حس درونم هست، ولی خب من تازه دارم کشفش میکنم. گاهی یه هیجانی بهم غالب میشه و فکر میکنم داره یه اتفاقاتی میافته ولی یه چند روزی که میگذره… آره. همه چی برمیگرده به روال سابق!
همیشه وقتی یه تیکه از خودم رو میشناسم، بینش پبدا میکنم نسبت بهش و آگاه میشم ازش، یه حس آرامشی رو درون خودم پیدا میکنم، انگار که تکههای گمشده یه پازل رو کنار هم بچینی و یکپارچهش کنی…
شاید رو همین حساب هم باشه که این روزها، با اینکه خیلی چیزا سر جاش نیست، در نهایت آرامش درونی به سر میبرم.

