زمزمه‌های عاشقانه‌ی سوخته

این روزها آدم‌های زیادی واسه‌م از عشق می‌گن:

- تو با بقیه فرق داری!

- مثال نقض بدبینی‌هات می‌شم!

- بدون تو نمی‌تونم!

- فک کنم عاشق شدم!

- بهم یه فرصت بده تا خودمو نشون بدم!

- من کسی می‌شم که معادلات ذهنیت رو به هم می‌زنم!

……..

نه اینکه نخوام دوست بدارم و دوست داشته بشم، نه… دوست داشتن حس زیبا و بی‌نظیری ِ. تو این دنیای موهوم و مبهم، حس بودن کسی کنارت، شریک شدن تو تنهایی‌های کسی و دزدینش ازش، بدونی کسی هست که تو لحظه‌های بد لبخند رو به لب‌هات هدیه می‌ده، عالی ِ، عالــــی…

من هیچ حس دفاعی‌ای در این زمینه ندارم. نمی‌گم همه مردها مث هم هستن، عشق وجود نداره، یا حرف‌هایی از این دست. دیدن احساسات بین آدما هم، لذت عمیقی به روحم می‌بخشه، چه تو قصه، چه تو دنیای واقعی. در مورد آینده هم هیچ قضاوتی ندارم.

اما… اما با همه‌ی این‌ها، حوصله و توان بودن تو هیچ رابطه‌ای رو ندارم. مربوط به الان هم نیست. خیلی وقت ِ این حس درونم هست، ولی خب من تازه دارم کشفش می‌کنم. گاهی یه هیجانی بهم غالب می‌شه و فکر می‌کنم داره یه اتفاقاتی می‌افته ولی یه چند روزی که می‌گذره… آره. همه چی برمی‌گرده به روال سابق!

همیشه وقتی یه تیکه از خودم رو می‌شناسم، بینش پبدا می‌‌کنم نسبت بهش و آگاه می‌شم ازش، یه حس آرامشی رو درون خودم پیدا می‌کنم، انگار که تکه‌های گمشده یه پازل رو کنار هم بچینی و یکپارچه‌ش کنی…

شاید رو همین حساب هم باشه که این روزها، با اینکه خیلی چیزا سر جاش نیست، در نهایت آرامش درونی به سر می‌برم.

۲ دیدگاه

فـ، حـ، ر

اکثر پدر مادرا شاکی‌ان که حرفشون توسط دلبندانشون جدی گرفته نمیشه. خیلی ساده باید گفت اگر می‌خواین بچه‌هاتون به حرفاتون اهمیت بدن، در عمل باهاشون حرف بزنین!

یکی از اساتیدمون می‌گفت خیلی دلم می‌خواست دو تا بچه‌م خوش‌خط بشن و کاری که در این مورد انجام دادم این بود که تو خونه کلاس خصوصی گرفتم تا خودم خط رو یاد بگیرم و خوب بنویسم! الان بیش از بیست سال گذشته و هر دو خطشون عالی ِ!

اگر به رفتارهای روزمره‌مون نگاه کنیم متوجه می‌شیم که فاصله بین فکر، حرف، و رفتارمون، یه فاصله‌ی قابل تامل هست که نیاز به اصلاح داره…

۸ دیدگاه

حباب

آخر الزمان شده که عقربه‌های ساعت این‌جوری از هم فرار می‌کنن؟ چی به سر ساعت‌ها اومده؟ چشم به هم می‌زنم ۹ ِ صبح جاشو داده به ۹ ِ شب!

این روزها برام روزهای عجیبی هستن. این‌قدر اتفاقات عجیب غریب میفته که ذهنم گاهی حوصله‌ی پردازش کردن نداره و میگه برو تو صف تا نوبتت بشه!

خوبم. یک خوب که به شدت از خودش ناراضی‌ست! :)

۹ دیدگاه

شاید هم ساده‌تر

گاهی وقتا دلت می‌خواد یه اتفاق خاصی بیفته و بعد دچار توهم اتفاق افتادنش می‌شی…

گاهی هم یه اتفاقی افتاده که چون دلت نمی‌خواسته رخ بده، خودت رو توجیه می‌کنی که اتفاق نیفتاده…

می‌بینین؟

ریشه‌ی خیلی از مشکلات اینه که خواسته‌های دل رو واقعیت فرض می‌کنیم.

اگر آدم خودش رو عادت بده وسط حقیقت زندگی کنه ذهنش پر از آرامش می‌شه.

به قول عباس معروفی، به همین سادگی ست، شاید هم ساده‌تر.

 

متناسب با حال و هوای پست: نگفته بودی / مازیار فلاحی [دانلود]

۱۴ دیدگاه

نقطه، سر خط!

تازه عادت کرده بودم، که تو تنهایی بمونم ~> و همین جا جام خوب ِ!

به سراغ دلم نیایید، هوای حوصله ابری ست…

۱۱ دیدگاه